دیشب باباتو دیدم عطا!

دیشب باباتو دیدم عطا!

وقتي وارد سالن مي‌شويم، يکي از پرسوناژها پشت به ما روي صحنه در تاريکي نشسته.نور مي‌آيد و فضا روشن مي‌شود و آغاز نمايش.با اين شخصيت آشنا مي‌شويم.همان «بازمانده‌اي» که دست ما را مي‌گيرد و با خود به اپيزود‌هاي جان گز مي‌کشد...

ديشب باباتو ديدم عطا!همان پيرمردي که هنوز هم بعد از ۲۹ سال برايت يک استکان چاي مي‌ريزد و مي‌داند که تو هستي و آن چاي را خواهي نوشيد.ديگر حتي امير هم از ديدن يک استکان چاي داغ اضافه در ميزباني پدر تعجب نمي‌کند.ديشب باباتو ديدم عطا! در همسايگي علي اوراقچي که حتي خبر نداشت، همسايه خط شکنش،«جان گز» و دست بسته به خانه برگشته...

ديشب باباتو ديدم عطا! که دنبال آمپول و آمپول زن مي‌گشت تا بتواند آبروي دخترکي رو حفظ کند.من بابات را ديدم که مي‌خواست ببيند آيا اگر خانه اش رو گرو بگذارد، مي‌تواند يک ماشين قديمي ‌عتيقه براي عروسي دختر همرزم تو کرايه کند و گل بزند. همان دختري که در آرايشگاه منتظر داماد مانده.

ديشب باباتو ديدم عطا که مي‌خواست جستجو کند ببيند يک بليت رفت و برگشت آلمان، براي درمان يک درد کهنه چند است .بابات را ديدم که زار مي‌زد وقتي که مي‌ديد رفيقت به هواپيما نرسيده، جان داده است.تو با دستان بسته و او با قلب شکسته. بابات را ديدم که چطوربا برادر مستعصل مانده رفيقت در گريستن همراهي مي‌کرد. ديشب خودت را هم ديدم عطا..!.شايد تو بودي يا شايد هم پدر بيتا که از ديدن عکس استخوان و پلاک و چند رشته ريسمان به دست‌هاي بسته پدرش در فضاي مجازي بي تاب است. تو را ديدم که دست‌هايت ديگر بسته نبود اما زبانت بند آمده بود.چه خوب که پاهايت را نبسته بودند و مي‌توانستي سرک بکشي به دنيايي که حالا آدم‌هايش بي‌دوست داشتن، لايک مي‌کنند حتي عکس استخوان‌هايت را با دست‌هاي بسته.

چه خوب که رفتي سري زدي به پيرزني که نمي‌داند درد خودش بيشتر است يا داغ دل خواهرش.نمي‌داند برگشتن بهتر است يا در انتظار برگشتن بودن.به اپيزودي که يقينا بهترين قصه جان گز است و بهترين بازي‌ها را دارد.

چه خوب که آمدي و کنار ما هم نشستي تا با هم نگاه کنيم صحنه راو با هم اشک بريزيم در کنار تماشاچي‌ها. چه ترفند خوبي از نيما دهقان خوش ذوق.

راستي...تو کي بودي؟

شايد يکي از ۱۷۵ عطايي که وقتي به خانه برگشتند...بعد از سه دهه به خانه برگشتند، در محله قديمي،راه را گم کردند،خانه شان را گم کردند چرا که خانه‌ها را کوبيده بودند و دوباره ساخته بودند اما آدمها را کوبيده بودند امانساخته بودند. «هاله مشتاقي‌نيا» بچه زمان جنگ نيست.بچه زمان فيلم‌هاي اينگريد برگمن هم نيست .حتي زن ميانسال مقابل «مرد ناتمام» هم نيست.اما هميشه با سوژه‌هاي اجتماعي «تقدير بازي» مي‌کند. سال گذشته نيز نمايش «تقدير بازان» او در جشنواره فيلم فجر چه خوش درخشيد.گاه حسش و داشته‌هايش از سنش جلو مي‌زنند.همانقدرحس يک جوان و دغدغه‌هايش را دارد که در کنارش حس يک زن ميانسال را و نويسنده بايد چنين باشد. با نوشته‌هاي او هرکس مي‌تواند ارتباط بگيرد و البته شايد...هم جنسان او بيشتر، اما در لابلاي نوشته‌هاي زنانه او، مردها نيز همراه مي‌شوند و بعد...يکروز...

مي‌خواهد جسارت به خرج بدهد و از آنهايي بنويسد که به زمان و تجربه نگارش او تعلق ندارند. شايد مي‌خواهد دينش را ادا کند...

بهانه قصه «جان گز» از اتفاق تاريخي و تکاندهنده بازگشت شهداي خط شکن شکل مي‌گيرد و از موزه جنگ، ذهنش را درگير مي‌کند.

از ديدن ساعت «شهيد باکري» که چه بي‌جهت کوک شده و کار مي‌کند و‌هاله مشتاقي نيا فکر مي‌کرد که يک معجزه، قلب ساعت شهيد باکري را دوباره به طپش درآورده و شايد شهيد باکري مفقودالجسد، براي مشايعت خط شکن‌هاي غواص آمده باشد.راستي چرا بايد ساعتي که در زمانش ايستاده کوک کرد تا جعلي کار کند؟اين بار هم يک کار نمايشي کرديم در قبال شهدا. مشتاقي نيا به سرعت نوشت.به بهانه ۱۷۵ سوال که در ذهنش بود.سوال‌هايي که جان را مي‌گزيد.«نيما دهقان» خواست که جان گز‌ها را روي صحنه ببرد.چه کسي بهتر از او که سالها دغدغه نمايش‌هايش جنگ بوده و کارهايش بارها تحسين شده‌اند.از «خنکاي ختم خاطره» که بي‌نظير بود تا «ترن» و«دو ليتر در دو ليتر جنگ». صحنه براي اين همه حرف شايد کوچک است اما او توانست.

«سيامک احصايي» از فضاي کوچک سالن سرو دنيايي به وسعت چند اپيزود چسبيده به هم ساخت. دنيايي که از پشت شيشه هم مي‌شد ديد. شيشه‌ها و پنجرهايي که خيس مي‌شوند از اشک آسمان در انتهاي نمايش. بازي‌ها چه درخشان است. نمي‌‌دانم اين «روياميرعلمي» روي صحنه بيشتر احساس راحتي مي‌کند يا در خانه خودش. فکر مي‌کنم روي صحنه بيشتر. چرا که او با بازيش هميشه صحنه را مي‌بلعد و اپيزود «فراموشي» را من خيلي دوست دارم عطا.

«علي صالحي» چقدر خوب است.چرا اين بازيگر خوب هرگز جايي که بايد قرار نمي‌گيرد؟ ما بازيگران خوبي داريم که بازيشان گاه شهيد مي‌شودو جانباز و در حق هنرشان ظلم.او علي صالحي است و نه پسر عموي مجيد صالحي. او خود براي خود شناسنامه دارد و در اپيزود آخر جان گز چقدر خوب از بازيگريش دفاع مي‌کند به شرط آنکه بازيش را کنار بازي پرويز پرستويي در آژانس شيشه‌اي نگذاريم. «ناهيد مسلمي» با بازي خوب و تحسين شده اش چه جاي مناسبي ايستاده و «حسين مسافر آستانه» که با اين حضور يادآوري مي‌کند که قبل از اينکه مدير شود و مدير باشد مرد صحنه بوده و هست و حالا در نقش پدري که چه انتخاب سختي داشته و چه خون بهايي پرداخته است. چه اپيزود خوبي است اين «خون بها».

«هومن کيايي» در نقش علي اوراقچي چه دلبري دارد از هنر بازيگري.هميشه او را روي صحنه بيشتر شناختم تا در قاب دوربين. نه اينکه او براي تصوير کم بگذارد که اين روزها تصوير است که آنقدر بي‌خانمان شده که خانه امني براي بازيگران خوب نيست. اما حيف که اين اپيزود الکن مي‌ماند و فرصت نمي‌دهد تا تماشاگر بهتر از بازي خوب او لذت ببرد. چقدر بهتر مي‌شد اگر اين زنگ اشتباهي که به بهانه بازگشت شهيد زده شد و مسير زندگي او را عوض کرد بهتر و بيشتر نوشته و به چشم مي‌آمد.اپيزود علي اوراقچي، بخش شهيد شده اين نمايش است به نظرم. «غزاله رشيدي» در کنار هومن کيايي است بابازي خوبي که از ميميک چهره‌اش هم وام مي‌گرفت.فندکي که هر چه مي‌کند روشن نمي‌شد. فکر کنم گاز داشت. مشکل از سنگ فندک بود که بايد عوض مي‌شد.خيلي هم فرقي نمي‌کرد روشن شوديانه چرا که روشني آن فندک هرگز نمي‌توانست زندگيش را روشن کند.زندگي او هم بي‌شباهت به آن فندک نبود.

«ويدا جوان» که فکر مي‌کنم حالا حالاها فرصت خودنمايي روي صحنه را داشته باشد . در همين جان گز هم خودش را آنقدر شيرين کرده که به حق شخصيتش در دو اپيزود جاي بگيرد، در دو اپيزود برتر اين نمايش.

«سهيلا صالحي» در اپيزود فراموشي حاضر بود.اپيزودي که لبخند تلخي را روي لب ما مي‌نشاند و چه ماهرانه در ميانه اين قصه‌هاي اپيزوديک جا گرفته است تا نفسي تازه کنيم و چقدر بازي سهيلا صالحي را که براي اولين بار روي صحنه مي‌ديدم دوست داشتم .او که در آرايشگاه کار مي‌کند و گاه براي فراموشي، دمي‌هم به خمره مي‌زد.

اپيزود آخر کمي ‌تکراري است و کمي‌ شعاري اما‌هاله مشتاقي نيا در اين اپيزود فکر ما را خوانده بود وقتي که اين ديالوگ را از زبان همان آقايي که خيار بي طعم را به سيب ترجيح مي‌داد مي‌شنيديم که مي‌گفت:«اين حرف‌ها را قبلا در يک فيلمي‌شنيده بودم اما يادم نمي‌آيد اسمش چه بود». «عليرضا آرا» يادش بود که اسم آن فيلم چه بود، من هم اسم آن فيلم را مي‌دانم اما نمي‌گويم چون شما هم باديدن اين اپيزود ازجان گز به ياد آن فيلم خواهيد افتاد.اين اپيزود را دوست داشتم، پايان خوبي براي جان گزبود اما ريتمش در ابتدا با طولاني شدن در پوست کندن و خوردن خيارو پاک کردن دندان‌ها کشدارمي‌نمود تا جايي که شايد بهتر بود حذف شود.

وقتي وارد سالن مي‌شويم، يکي از پرسوناژها پشت به ما روي صحنه در تاريکي نشسته.نور مي‌آيد و فضا روشن مي‌شود و آغاز نمايش.با اين شخصيت آشنا مي‌شويم.همان «بازمانده‌اي» که دست ما را مي‌گيرد و با خود به اپيزود‌هاي جان گز مي‌کشد.بازمانده‌اي با بازي «ابراهيم عزيزي». بي ‌يک کلام و بي‌کلامي ‌چه بازي سختي است که من هرگز ياد نگرفتم که گاه سکوت معجزه مي‌کند.