پیام خطا

  • Notice: Undefined offset: 8 in user_node_load()‎ (line ۳۶۹۷ of ‎/home/revayat/public_html/modules/user/user.module).
  • Notice: Trying to get property of non-object in user_node_load()‎ (line ۳۶۹۷ of ‎/home/revayat/public_html/modules/user/user.module).
  • Notice: Undefined offset: 8 in user_node_load()‎ (line ۳۶۹۸ of ‎/home/revayat/public_html/modules/user/user.module).
  • Notice: Trying to get property of non-object in user_node_load()‎ (line ۳۶۹۸ of ‎/home/revayat/public_html/modules/user/user.module).
  • Notice: Undefined offset: 8 in user_node_load()‎ (line ۳۶۹۹ of ‎/home/revayat/public_html/modules/user/user.module).
  • Notice: Trying to get property of non-object in user_node_load()‎ (line ۳۶۹۹ of ‎/home/revayat/public_html/modules/user/user.module).

عجب مرز باریکی دارد این عشق و نفرت

عجب مرز باریکی دارد این عشق و نفرت

دوستش دارم، صریحتر از این؟ از همان هنگام که تماشاگرش بودم، دوستش دارم. بی نهایت و عمیق. هر گوشه اش ترک بر می دارد. دلم هری می ریزد و نگران می شوم.من یک تئاتری ام که روزگارم با فیلم دیدن می گذرد و عاشق سینمای آمریکا هستم! (سینمای اروپا نثار منتقدان سینه سوخته سینما!) در باب حرفی که می خواهم بزنم، بی اختیار یاد فیلمی می افتم که "رابرت میچم" بازی می کرد و متعلق به دورانی از سینمای آمریکا بود که بوی غریب و خاصش برای من یادآور بوی چوب و کاغذ لباس نو و کلاه مرغوب است(بر من ببخشید اگر بوی این سه قلم جنس، روانم را آرام می کند!) روی دستان "رابرت میچم" کلماتی خالکوبی شده بود . یادتان آمد، نه؟ اگر دیده باشید "شب شکارچی" را می گویم. روی چهار انگشت یک دستش کلمه عشق و روی چهار انگشت دست دیگرش کلمه نفرت خوانده می شد. (Iove & hate) واقعا هم این دو کلمه به اندازه فاصله دو دست به هم نزدیکند.القصه: تئاتر شهر را عاشقانه می پرستم. روزگاری که داشت تعمیر می شد و من به بهانه دفتر و دستکی در آن رفت و آمد داشتم. هر روز حس می کردم در گورستانی راه می روم که عزیزانم را در آن خاک کرده اند. بغض گلویم را می فشرد: اگر هرگز درست نشود چه؟ یعنی می شود؟! نکند دیگر نتوانم کاری در آن تماشا کنم یا روی صحنه ببرم؟ نکند نوشته هایم از صحنه هایش دور بماند؟اینها را گفتم که بدانید چقدر عاشقم، اما به یاد "رابرت میچم" می گویم که به همان اندازه از تئاتر شهر بیزارم! نه نه! روانم پریشان نشده هنوز! دلیل دارم. چرا باید من و همکارانم تنها اینجا را داشته باشیم؟ چرا هرگز همه در آن جا نمی شویم؟! چرا اینجا سبب می شود که من مدام یک هنرمند را که خوب یا بد زمان و انرژی اش را صرف آفرینش یک اثر هنری کرده، در ذهنم نقد کنم و قواره اش را متر بزنم تا بفهم هم قواره سالنی که در آن جا گرفته هست یا نه؟! اصلا به من چه؟ چرا باید حساس شویم؟ باعث همه اینها این ساختمان گرد خوشگل و جذاب و اثیری است! نه نه نه! اشتباه نکنید، کودک نشده ام و کودکانه فکر نمی کنم. می دانم همه چیز از کجا و چگونه آغاز می شود ؛ اما آخرین حلقه اش حضور در یکی از سالن های همین ساختمان اثیری است که ما را رو در روی هم قرار می دهد.اما دوباره می گویم که عاشقم! آن قدر این ساختمان خوش طرح جذاب را دوست دارم که آرزو می کنم تمام گوشه و کنار تهران از این ساختمان ها ساخته شود؛ می خواهم تکثیر شود. می خواهم حتی خانه هایمان شبیه تئاتر شهر شود. عشق بالاتر از این؟! که روی به هر طرف بچرخانی معشوق را ببینی؟ این معشوق اثیری و محبوب و نفرت انگیز را!!!عجب دردی است این عش! که هم سوزنده و خوش است و هم ویرانگر و هلاهل!به بهانه این مرقومه، شاید بد نباشد که آرزو کنم، تماشاخانه هایی نظیر تماشاخانه ایرانشهر باز ساخته شوند که گامی به این آرمان نزدیک شویم. تکثیر شعف انگیز یک بنای شورانگیز!دیگر چه بگویم؟دل مرا برده! از سال ۶۳ برده! از ۷۵ هم به نحوی دیگر و با دستی بر آتش! آتشی که می دانم روزی هم تنم را آب می کند...عجب مرز باریکی دارد این عشق و نفرت و فاصله دو دست "رابرت میچم" چقدر کم است.