این، خون مرغ حق نیست!

نگاهی به نمایش «بوف کور»

این، خون مرغ حق نیست!

​«بوف کور» یکی از معروف ترین داستانها به زبان فارسی است که در جهان ادبیات نیز شناخته شده است. ناصر حسینی مهر کارگردان نمایش «بوف کور» روایتی آزاد از دو اثر صادق هدایت یعنی «بوف کور» و «سه قطره خون» را بر روی صحنه برده است.

 داستان «بوف کور» درباره مردی است که در زمان مجهول (درشهرری) زندگی می کند. کار این مرد قلمدان سازی است. پدر و عمویش تاجر بوده اند و به قصد تجارت به هندوستان سفر کرده اند. در آن جا پدرش ( یاعمویش) به یک «بوگام داسی» عاشق شده است. چون دختر آبستن می شود دختر را از معبد طرد می کنند. دختر با آن تاجر به شهر دیگر می رود و زندگی می کند. برادر شوهر از سفر باز می گردد و این دو برادر به قدری به هم شبیه بوده اند که بوگام داسی عمدا یا سهوا آنها را با هم عوضی می گیرد. بچه ای از بوگام داسی متولد می شود که نمی داند پدر بچه کیست. بچه در دامان عمه اش بزرگ می شود. عمه دختری دارد که با این کودک از پستان دایه ای شیر می خورد. چند سال بعد عمه می میرد و دختر سر نعش مادرش خود را به پسردایی اش تسلیم می کند و آن دو با هم ازدواج می کنند. اما مرد به سبب ناتوانی جسمی یا نفرتی که زن از مرد دارد زندگی زناشویی با اورا بسر نمی برد. مرد، زن خود را به فسق متهم می کند. اما با این حال عشقی سوزان و دیوانه وار نسبت به زن دارد. به این طریق زندگی برای او جهنمی می شود. به افیون پناه می برد و سراسر ذهنش از یاد های گذشته، حوادث وحشتناک زندگی پدر و مادرش و آرزوهای دست نیافتنی مملو است. در عالم خیالها و دردها و بیماری به نقاشی روی قلمدان می پردازد و این نقش ها غالبا با زندگی و افکار خود او ارتباط دارد. اما حتی نقاشی هم او را تسکین نمی دهد و ناچار قلم به دست می گیرد تا با نوشتن افکار و اندیشه های خود شاید بتواند لحظه ای از آتش جهنم درون خلاص شود.

«سه قطره خون» مانند«بوف کور» از دو بخش تشکیل شده است. بخش یک با راوی یعنی احمد شروع می شود. که از خود و محیط اطرافش در دارالمجانینی که یک سال و اندی است در ان اقامت دارد حرف می زند. در بخش دو احمد درباره قبل از آمدن به دارالمجانین حرف می زند. او و بهترین رفیقش سیاوش، نامزد دو خواهر، دخترعموهای سیاوش بودند. سیاوش عکس برگردان احمد است؛ دو خواهر نیز عکس برگردانند. یک روز احمد صدای تیری می شنود و با سیاوش که مدتی است از بیماری ناشناخته ای رنج می برد صحبت می کند. سیاوش او را بدون حرف پای درخت کاج توی باغ می برد و «سه قطره خون تازه» را که زیر درخت چکیده است را به او نشان می دهد.

وقتی ما می خواهیم از یک اثر اقتباس کنیم باید ببینیم که از ماهیت آن اثر اقتباسی چه می خواهیم و چه چیزی را می خواهیم نمایان سازیم. چه دستاورد تازه ای می خواهیم از دل اثر بیرون بیاوریم. ایا اثر مورد اقتباس وجوهی دارد که با اقتباس از آن بر متن و وجوه پنهان آن مورد تازه ای یافت می شود. بی شک اگر منظور از اقتباس یا نوشتن یک گونه دیگر از یک اثر ادبی مانند به نمایشنامه درآوردن یک داستان ادبی، اگر لزوما موارد ذکر شده در بالا نباشد باید به قابلیت ها و ظرفیت های اثر مبدا و مقصد اندیشید.

ناصر حسینی مهر این دو داستان را درهم تنیده است و روایتی آزاد از این دو داستان را در قالب نمایشنامه ای بر روی صحنه برده است. شاید مهمترین دستاورد کارگردان درهم آمیختن دو داستان از یک نویسنده باشد که باز به همان اندازه که داستان بوف کور گنگ و مبهم است با درونمایه ای اینچنینی در نمایش مواجه می شویم.

برای کسی که «بوف کور» را نخوانده است دنبال کردن داستان و پیدا کردن سرنخ  مانند پیدا کردن سرنخ در صدها رشته کلاف است. نمایش برای مخاطب به داستانک هایی تجزیه می شود که با صحنه ارایی و کارگردانی مناسب، زیبایی شناسی خاصی در صحنه به وجود می اورد که نگاه را مبهوت خود می کند. نمایش با راوی اغاز می شود که در بالای گوری نشسته است و بخش هایی از گذشته زندگی خود را واگویه می کند و آنگاه پیرمرد خنزرپنزری با کوزه ای در دست از گور خارج می شود. در دارالمجانین با انبوهی از بیماران روانی مواجه هستیم که به سوی تماشاگران یا همان فضای ازاد هجوم می برند و بعد داستان به دار اویختن پیرمرد خنزرپنزری و در ادامه قصاب و زن راوی و دشنه ای که بر او فرود می اید.

نمایش «بوف کور» فضایی ترسناک و دلهره آور و هولناک دارد. آنچه بیش از ابهامی که در سراسر داستان هدایت جاری است همین دلهره و هولناکی فضای نمایش و ادم های ان است. کارگردان در پی دست یافتن به فضایی گروتسک بوده است. اغراق و گریم های مبتذل ، خنده ها و نعره های مشمئزکننده چنین فضایی را تشدید می کند.

اساس کارگردانی این نمایش بر عنصر میزانسن در عمق پایه گذاری شده است. میزانسن ها به گونه ای طراحی شده اند که حتی در زمانی که اندک شخصیت ها بر روی صحنه ایستا و ثابت دیالوگهای خود را بیان می کنند باز چشم در طول صحنه می چرخد و از محدود عناصری که بر روی صحنه هستند از عنصری به سوی عنصر دیگر حرکت می کند. به عنوان مثال در صحنه اول راوی در سمت راست در جلوی صحنه بر بالای گور نشسته است و پیرمرد خنزرپنزری در درون گور در جلوی صحنه و متمایل به وسط صحنه است و دیده نمی شود و هر وقت که سر بیرون می آورد، نگاه از سمت راست یعنی راوی به سمت پیرمرد  در وسط چرخیده می شود. و گاری و حیوان بسته شده به آن که هرازچندگاهی تکانی می خورد ودر عمق صحنه در سمت چپ قرار گرفته و نگاه را از پیرمرد در وسط صحنه به سمت چپ می کشاند. در این بین فضای خالی مابین این سه عنصر تاریکی مطلق است تا نگاه بیننده همواره بر این سه عنصر ثابت بماند. باز از چنین میزانسن هایی می توان به میزانسن پایانی اشاره کرد. جایی که پیرمرد خنزرپنزری با ردایی برسر نشسته در سمت چپ اندکی در عمق و قصاب با تکه ای گوشت آویزان در وسط صحنه و در عمق و راوی در جلوی صحنه در سمت راست ایستاده است و آنگاه زن راوی در جلوی صحنه در سمت چپ قرار می گیرد. نحوه استقرار راوی، زن و قصاب مثلثی را طراحی می کند که نوک راس ان به سمت پیرمرد خنزرپنزری است.

تلاش «ناصرحسینی مهر» در کارگردانی «بوف کور» ستودنی است اما همچنان این خرده به نمایشنامه وارد است که «بوف کور» در قالب صحنه نمی گنجد. در واقع فضای پیچیده داستان مدیومی غیر از تئاتر را برای تصویری کردن خود می طلبد. کمااینکه تلاش سینماگران در سالیان پیش نتوانسته است حق مطلب را درباره این اثر پیچیده ادا کند. شاید مدیوم سینما و تکنولوژی کاربردی آن در عصر امروز بتواند کیفیتی دیگر از این اثر ارائه کند.

توضیح : تیتر مطلب اشاره به یکی از دیالوگ های نمایش دارد: خون گربه نیست/خون مرغ حقه